دلنوشته مامان

نوروز 96

عروسکم بزرگ شدی، شیطون شدی، عاشق قصه شنیدن شدی، عاشق باب اسفنجی... یه شب خواب بد دیدی و از اتاقت میترسی، میگی یه بابا رضا ترسناک تو اتاقه... عید بابایی شیفت بود وماهم پیشش بودیم، عمورضا اومدن خونمون، کلی با نیایش بازی کردی... دانشگاه رفتن منو دوست نداری ومیگی دانشگاه بده... امیدوارم همیشه سالم وپر شور باشی عروسکم  
12 فروردين 1396

3سالگی

عزیزم تولدت مبارک. خیلی زود میگذره، 3سال گذشت. داری بزرگ وبزرگتر وشیرین تر میشی. حسابی همدم مامان زهره شدی پسر خوبم. چند روز پیش تولدت بود. خودت خیلی شوق وذوق داشتی. کیک باب اسفنجی انتخاب کردیم. مامان شهلا وبابا جمشید هم پیشمون بودن. کلی با برف شادی بازی کردی. این روزا خیلی از سر کار رفتن بابا دلخورمیشی ودائم میگی بابا نره سر کار. الان که مینویسم پیشم خوابیدی. خیلی دوست دارم. خیلی زیاد عزیزکم...  
4 خرداد 1395

2.5سالگی دلبندم

عزیز مامان داره بزرگ وبزرگترمیشه، باهوش وبامزه و... چندتاشعردیادگرفتی. ،شعر امامها . Abc رو میخونی وخیلی علاقه داری. عاشق کارتون باب ، روزی ده بار نگاه میکنی کوچولوی من، گاهی هم به خودت میگی من باب اسفنجیاسفنجیاسفنجی همچنان علاقه ات ماشین هست وبه هیچ اسباب بازی دیگه ای علاقه نداری. یکی دیگه از علایقت عزیزکم با بابا امیر به نمایشگاه ماشین رفتن هست.  گلکم وقتی توی صحبت ازلغاتی مثل لطفا، مرسی، مچکرم، خواهش میکنم، استفاده میکنی خیلی ذوق میکنم.  راستی چند وقتی هست از پوشک گرفتیمت ،3 روز طول کشید. خیلی سخت بود اما تموم شد پارساتوهمه دنیای من هستی ، مامانی خیلییییی دوست داره ...
13 آذر 1394

پایان شیر دهی

گل کوچیک مامان سلام، الان که برات مینویسم خوشحالم که اون روزای سخت تموم شدن. روزهایی که میخواستم  تو رو ازشیربگیرم. گلم تقریبا ۲ساله بودی که با باباامیر تصمیم جدی گرفتیم، خیلی تحقیق کردم اخه نمیخواستم ضربه روحی بخوری. عصر یکشنبه بود حمام کردی وطبق معمول گفتی ماما میمی... باکلی غصه وبغض بهت گفتیم میمی تلخ شده، یکم گریه کردی اما حضور باباامیر خیلی کمک کننده بود. بدترین روزهای زندگیم بودن، خیلی دلم تنگ شده بود واسه شیر خوردنت، باهربهانه ای تنهایی رو انتخاب میکردم واشک ریختن. بابایی خیلی بهم دلداری میداد. شب اول چند بار بیدار شدی وبابا بغلت کرد یا روی پا تکونت دادم تا خوابیدی. روزها سرگرم بودی وهر از گاهی یادی از میمی میکردی اما تو ذهنت ب...
13 ارديبهشت 1394

۲سالگی

تولد تولد تولدت مبارک همه زندگی وهستی مامان امروز ۲ساله شدی گل من من وتو بابا امیر، یه جشن تولد کوچولو و۳نفره خیلی خوشحال بودی وبا کلی ذوق شمع رو نگاه میکردی ومیگفتی اتیش. شمع وفوت میکردیم ودوباره میگفتی اتیش... کلی هم با باباامیر رقصیدی عزیز مامان ایشالا همیشه سالم باشی وخوشحال   ...
9 ارديبهشت 1394

پارساو پارک

گل پسرک مامان سلام، عید نوروز هم تموم شد ودوباره من وتوتنهاشدیم، چندروز پیش با باباامیر واست تاب وسرسره خریدیم. خیلی دوسشون داری. خیلی هم احتیاط میکنی واسه سرسره بازی. کلی وقت هاپو رو تاب میدی. شبا هم با باباامیر مشغول سرسره بازی میشی... راستی مامانی کلی غصه دارم اخه میخوام کم کم از شیر بگیریمت... دلم واسه لحظه های شیر خوردنت تو بغل مامانی تنگ میشه...   ...
20 فروردين 1394

عید نوروز 94

عزیزکم سال 93تموم شد وباهمه خوبی وبدی هاش خاطره شد و سال جدید... بعد از 2سال امسال هر 3تایی مون کنار هم هستیم وبابا سرکار نیست. واسه تعطیلات به شیراز اومدیم وچند روز خونه باباجمشید وچند روز خونه بابارضا. خاله زهرا یه تفنگ خیلی بزرگ وخوشکل، دایی هادی موتور شارژی وعمو احسان مکعب های چوبی وبقیه پول بهت عیدی دادن.  هفته دوم عید با خاله زهرا به خونمون برگشتیم اخه باباشیفت بود. خیلی عید خوبی بود.  ایشالا که سال خوب وپراز عشق در پیش داشته باشیم.     ...
16 فروردين 1394

خاطرات قشم

گلبهار مامان چندوقت پیش رفتیم قشم، من وتو وباباامیر. خیلی به سه تایی مون خوش گذشت، مخصوصا کنار دریا به شما. خیلی دریا رو دوست داشتی وتا میدیدی میگفتی دیا دیا... یه رستوران سنتی هم بود که خیلی دوسش داشتی اخه خواننده خوبی داشت وشما هم تا میرفتیم شروع میکردی به رقصیدن وهمه واست دست میزدن. 3روز اونجا بودیم که همه ناهار وشام ها رو بخاطر شما اونجا میرفتیم. شب اخر یکم اذیتمون کردی وتا کلی وقت با باباامیر توی پتو تکونت میدادیم تاخوابیدی، وروجک مامان ...
16 اسفند 1393

21ماهگی

عزیزکم چند هفته ای هست به وبلاگت سر نزده بودم، اخه تا گوشی ویا لب تاب دست میگیرم میدوی وماما ماما میگی که یعنی بده به من. ماشالا انقدر هم خوب بلدی عزیزکم.. وقتی هم خوابی هزارتا کار عقب مونده ودرس و... میدونم تو مامانی رو درک میکنی. عزیزم زمان میگذره وتو بزرگتر میشی، بامزه تر وبازیگوش تر... خیلی دوست داری جلو اینه بایستی وبا خودت بازی کنی، هنوزهم بد غذایی موش موشک مامان، حسابی در دری هستی.. عاشق گیلاس وتوت فرنگی شدی. اسم بابایی رو هم یاد گرفتی ومیگی امی.. خیلی دوست دارم عزیزم. تو همه دنیای مامانی هستی... ...
16 بهمن 1393

سرماخوردگی

ستاره زندگی من چند روزی سرماخورده بود، الهی مامان بمیره که کوچولوی نازم تب... خیلی نگرانت بودیم. وقتی توی اغوشم بودی وشیر میخوردی وگرمای تنت رو حس میکردم نمی دونی مامانی چه ی داشت عزیزدلم... دوبار دکتر رفتیم اخه تبت قطع نمیشد اما خداروشکر گذشت اماهنوز از بینی کوچولوت اب میاد...
27 آذر 1393