تعطیلات
پارسا جونم اومدیم خونه باباجون جمشید، خیلی دلشون واست تنگ شده بود وخیلی از دیدنت خوشحال شدن، اولش یکم غریبی کردی اما زود باهاشون دوست شدی. شب خونه حاجی بابا رفتیم، موش موشک مامان خیلی گریه کردی وباباامیر همه کار کرد تا ساکت شی وبالاخره شدی. شب رفتیم باغ ، سروش وعلیرضاخیلی باهات بازی کردن، تو هم خیلی خوشحال بودی... راستی چندروزه اصلااز غذاخوردنت راصی نیستم، خیلی بد غذاشدی عزیزکم. مامانی غصه میخوره ها، تو رو خدا غذاتو بخور
نویسنده :
مامان زهره
17:23
عیدنوروز93
عزیز مامان سال نو مبارک. اولین عید نوروز هست که تو درش حضور داری. خیلی دلم میخواست 3تایی یعنی من وتو وبابایی کنار سفره هفتسین ودر کنار هم بودیم اما نیستیم. من وتو خونه باباجون وبابایی سر کار هست... حتما بابایی هم دلش واسه ما ریزه شده پسرکم، اما 2روز دیگه بابا میادو ... ...
نویسنده :
مامان زهره
17:44
دلنوشته های مامانی
اولین مروارید
گل پسرمامانی اولین مرواریدت مبارک. چندروزی بود که خیلی دستت توی دهنت میکردی انروز وقتی خندیدی چشمم به یه مروارید سفید وکوچولو افتاد، خیلی ذوق کردم عزیزم. ماملن جون وباباجون هم خیلی خوشحال شدن. بابا امیر پیشمون نیست من هم بهش نگفتم تا خدش بیاد وکلی ذوق کنه
نویسنده :
مامان زهره
18:27
پارسا ولباسشویی
گل پسر دیروز بابایی اومدن اصفهان. وقتی بابایی رو دیدی خیلی خوسحال شدی وذوق کردی. راستی گل مامان یه چیزی رو خیلی دوست داری وساعتها حاضری اونجا بنشینی، می دونی چیه مامانی؟ لباسشویی خیلی بانمک بهش نگاه میکنی گل کوچولوی من.. ...
نویسنده :
مامان زهره
12:43
ماه نهم
کوچولوی من 9 ماهه شدی، مبارک عزیزم. ایشالا همیشه سالم باشی گلکم بالاخره به سنی رسیدی که بتونی بدون کمک بنشینی، خیلی دوست داشتم به این لحطه برسی. دورت رو پر از اسباب بازی میکنیم وتوهم بازی وپرتاب... نفس مامان زود بزرگ شو وهمدم مامان وبابایی باش.... ...
نویسنده :
مامان زهره
12:33
ماما
عزیز مامان خدارو شکر خیلی بهتر شدی. اون دونه ها رفتن و چند روزه که تخم مرغ هم می خوری وواکنشی نداشته گل مامان. راستی عزیزکم دیشب برای اولین بار گفتی ماما... خیلی دوست دارم کوچولوی قشنگم.
نویسنده :
مامان زهره
12:17
مامانی غمگین
گلکم دوباره اون دونه های قرمز روی دست وپاهای کوچولوت طاهر شده. مامانی خیلی غصه می خوره. تا حالا چند تا دکتر رفتیم اما خوب نمیشن. مامان جون هم اومدن پیشمون. خاله زهرا واست نوبت دکتر گرفته وشنبه با مامان جون میریم اصفهان. بابایی سر کار هست وهفته بعد میاد پیشمون. زود خوب شو عزیز مامان. ...
نویسنده :
مامان زهره
15:01







